محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2427

تاريخ الطبرى ( فارسي )

پس تابيدن پنبه و قطعه قطعه كند » [ 1 ] مگر من برادر دينى شما نيستم كه خونم را حرام مىداريد و من نيز خون شما را حرام ميدانم آيا حادثه اى رخ داده كه خون مرا بر شما حلال كرده ؟ » طلحه گفت : « مردم را بر ضد عثمان برانگيختى » على گفت : « آن روز خدا سزاى شايستهء آنها را تمام دهد و بدانند كه حق آشكار ، خداى يكتاست [ « اى طلحه ! تو بخونخواهى عثمان آمده اى ؟ خدا قاتلان عثمان را لعنت كند ، زبير ! ياد دارى آن روز كه با پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم در محلهء بنى غنم بر من گذشتى ، پيمبر به من نگريست و به روى من خنده زد ، من نيز به روى وى خنده زدم ، گفتى : پسر ابو طالب از گردنفرازى دست بر نمىدارد . « پيمبر خدا به تو گفت : على گردنفرازى ندارد . تو به جنگش مىروى و نسبت به او ستمگرى . » گفت : « اى خدا ، آرى و اگر اين را به ياد داشتم به اين راه نمىآمدم ، به خدا هرگز با تو جنگ نمىكنم . » گويد : على پيش ياران خود بازگشت و گفت : « زبير با خدا پيمان كرد كه با شما جنگ نكند . » گويد : آنگاه زبير پيش عايشه بازگشت و به دو گفت : « از وقتى به عقل آمده‌ام در هر جنگى بوده‌ام واقف كار خودم بوده‌ام جز اين جنگ . » عايشه گفت : « مىخواهى چه كنى ؟ » گفت : « مىخواهم اين جنگ را بگذارم و بروم » پسرش عبد الله گفت : « اين دو جمع را با هم روبرو كردى و همين كه براى

--> [ 1 ] و لا تكونا كالتى نقضت غزلها من بعد قوة انكاثا . نحل 16 آيه 92 [ 2 ] يومئذ يوفيهم الله دينهم الحق و يعلمون ان الله هو الحق المبين . نور - 24 آيه 25